چند وقت پیش یه جمله از خودم نوشتم تو پروفایلم
بعد چند وقت همون جمله برام اومد زیرشم نوشته بود کوروش کبیر... :l
+++
ﺩﺧﺘﺮﻩ 12 ﺳﺎﻟﺸﻪ پست گذاشته ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﺍ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ ....!!!
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﻭﺳﺖ پسرش پفکشو خورده!!
+++
مورد داشتیم حیف نون ﺷﺒﻮﻧﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ
.
.
.
.
ﮐﻮﻟﺮ ﺑﭽﻪ ﯾﺘﯿﻤﺎ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ
ﻓﮏ ﻧﮑﻨﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﻥ
+++
امروز اومدم به pou غذا بدم دیدم با اینکه گرسنشه اما
غذا نمیخوره میگه نــــه نــــه نه
انقد اصرار کردم اخرش برگشت گفت زبون نفهم من
روزم .....
اصن داغون شدم میفهمی؟؟داغووووون
+++
شما یادتون نمیاد، شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت ۱۲ سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران
+++
گشت ارشاد حیف نون رو بادوست دخترش توی ماشین میگیره مأمور میگه خواهر پیاده شو. حیف نون میگه خواهر شماست؟خیلی وضعش خرابه.!..
+++
ﻓﺘﻮﺍﯼ ﺟﺪﯾﺪ
ﺍﮔﺮ ﺗﺎﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺘﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﯾﺮﻟﺲ
ﻣﻨﺰﻟﺘﺎﻥ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﯾﺪ . ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺴﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﺮﺷﻤﺎ ﻭﺍﺟﺐ
ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺎﺯﺗﺎﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ
+++
میگَن واس کَسی بمیر ک برات تَب کُنه.....
کسی تَب نکرد؟
سُرفه ام نبود!؟
کسی هَست اصلا؟!
بِرم؟ حساسیَت فصلی هم قبوله!
کسی نبود؟؟؟؟؟
+++
آهای آقایونی که پارک دوبله خانومها رو مسخره میکنید
.
.
.
.
آره با شمام
.
.
.
.
.
توپ شوت کردنشون رو دیدی اصلن ته خندس خودایی
اونم مسخره کنید :))
+++
سلامتی اون دختری ک موقع عقد به جای اینکه بگه با اجازه بزرگترها گفت با اجازه ی عشقم ک نذاشتن بهش برسم..........
.
.
بعد چشمتون روز بد نبینه دوماد چنان کوبید تو صورتش ک صدا اب هویج داد عقدشم نکرد.مادر شوهر خواهر شوهرشم گیساشو کندن چون جلو فامیلا آبروشون رفته بود.....و اما بابای عروس!!! با کمربند افتاد به جونش تا جایی ک جا داشت زد سیاهو کبودش کرد.! الانم طفلک ترشیده هیچکسم نمیاد بگیرش.باباشم نمیذاره از خونه بره بیرون.عشقشم الان دوتا بچه داره زنشم خعلی دوس داره..!!!!
+++
شمارش پسرا تو باشگاه هنگام وزنه زدن :
1. یک
2.دو
3.سع
4.چاع
5.پَع
6.شیع
7.عفت
8.عشت
9.عـــوح
10.عَـــــــــــح !!..
غش نکنه صلوات:))))
+++
طرف سحري ميخوره ميگيره ميخوابه تا 6 غروب، اون 2-3 ساعت تا افطارم دراز كشيده چرت ميزنه! بعد اومده استاتوس گذاشته احساس نزديكي به خدا ميكنم وقتي روزه دار هستم!! خو لامصب تو ميري تو كما بس كه ميخوابي، معلومه كه روحت اينقدر تو كائنات ول ميچرخه خدا خودش وارد عمل ميشه !!!:))
+++
آیا میدانید خط وسط قرص برای چیه؟ برای اینكه اگه با آب نرفت پایین با پیچ گوشتی بره
+++
رفتم بانک به تحویلدار گفتم : میخوام یه حساب مشترک باز کنم !
میپرسه با کی ؟
گفتم : با یکی که خیلی پول داره …
گفت : خودتو مسخره کن !
اعصابا هم ضعیف شده ، ملت کارشونم درست انجام نمیدن !
+++
امروز سوار تاکسی شدم ..به راننده گفتم چقدر میشه؟
گفت من کرایه شو نمی دونم، هرچی مرامته بده ..!
٥٠٠ تومان دادم ...
برگشت گفت: اصلا مرام میدونی چیهههه
+++
امروز تو تاکسی بودم داشتم عکسای گوشیمو میدیدم رفتم رو عکس بعدی یارو میگه یکی برگرد من قبلیو کامل ندیدم.
هیچی دیگه
کلی عذرخواهی کردم ازش و گوشیمو یه نیم ساعتی دادم دستش دیگه
+++
لطفا دخترا بخونند
زوجتُکَ نَفْسی فی المُدَّةِ الْمَعْلوُمَه عَلَی الْمَهْرِ الْمَعْلوُم بگو :«قَبِلْتُ»!
الان که اینو خوندی به عقد موقت من در اومدی نخند!! دیگه کار از کار گذشته!
دارم میام شام آماده باشه
خخخخخخخخخخخخخ
+++
حیف نون میره سوپر مارکت میگه یه مایع ظرفشویی خوب بدین ….. صاحب مغازه میگه : گلی خوبه؟ …..حیف نون میگه: مرسی سلام میرسونه
+++
به حیف نون میگن خیلی آقایی. میگه: ما بیشتر!!!
+++
اولین مساله ای ک ذهن ادم رو در مواجهه با دمپای خیس دستشویی درگیرمیشه اینه ک آیا توش آب ریختین یا...؟
+++
مرد : قسم می خوری که منو به خاطر پولهام دوست نداری؟ زن : هزار تومن بده تا قسم بخورم
+++
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد...!
شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد یا ...؟!
+++
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮎ ﮐﻠﯽ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺪﻝ ﺑﺎﻻ ﺟﻠﻮ ﭘﺎﺵ ﺗﺮﻣﺰ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ
ﺳﻮﺍﺭ
ﻧﺸﺪ . ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﯽ ﭖ؟ !.... ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ؛
ﮐﻮﺭﯼ
ﻣﮕﻪ؟ ! ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﯿﻠﯿﭙﺲ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﺷﯿﻨﺎ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺸﻢ ﮐﻪ ! ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ
ﯾﻪ ﻭﺍﻧﺖ
ﺑﯿﺎﺩ ....
+++
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ
ﻧﺎﻡ ﺟﻌﻔﺮﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﭼﺮﮎ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ
ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﺪﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻭﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﻭﯼ
ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﻨﺪ،
ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺑﻌﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ
ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ
ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ، ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ
ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﮐﺘﺮﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ
ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﯼ
ﺗﺸﮑﺮﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻠﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ
ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺒﻮﺩ
ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ
ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ،ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺟﻌﻔﺮ ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ
ﺩﻭﺷﺎﺧﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ
ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﺩﻩ
ﺍﺳﺖ،ﻧﮑﻨﻪ ﯾﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺟﻌﻔﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﺣﺮﻓﺎ
+++
.jpg)