دختری از کوچه باغی میگذشت…
یک پسر در راه ناگه سبز گشت..
در پی اش افتاد و گفتا او سلام…
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام…
دختر اما ناگهان و بی درنگ…
سوی او برگشت مانند پلنگ…
گفت با او بچه پروی خفن…
میدهی زحمت به بانویی چو من؟ …
من که نامم هست آزیتای صدر…
من که زیبایم مثال ماه بدر…
من که در نبش خیابان بهار…
میکنم در شرکت رایانه کار…
دختری چون من که خیلی خانمه…
بیشت و شش ساله_مجرد_دیپلمه…
دختری که خانه اش در شهرک است…
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت…
در چه مورد با تو گردد هم کلام…
با تو من حرفی ندارم والسلام… :|
نوشته شدهدوشنبه 29 مهر 1392
توسط jok2sms